

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۱
ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
دل آینه است چینی با دل چو همنشینی
صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
دانم که برشکستی تو محو دل شدستی
در عین نیست هستی یک حمله دگر کن
تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری
ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی
با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجلی عشق و معرفت و نحوهی ارتباط با معشوق میپردازد. او از دوست میخواهد که در عین وجود، به حقیقت عشق و معانی عمیق آن توجه کند و از دل خود بصیرت حاصل کند. مفاهیم شکستن قید و بندها، غلبه بر مشکلات و یافتن معنا در زندگی مطرح میشود. به عشق و شمس تبریز به عنوان منبع الهام و شور زندگی اشاره شده و در نهایت نیاز به آگاهی و فراغت از دنیا و خودپردازی در دنیای عشق به تصویر کشیده میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
