

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بیما زین طعنهها گذر کن
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت
کس بیتو خوش نباشد رو قصه دگر کن
گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی
آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمینیابم
کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن
گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به گفتوگویی با محبوبش میپردازد و از او میخواهد که نگاهی به حالش کند. او با اشاره به مشکلاتی که بدون محبوبش دارد، میگوید که کسی بدون عشق خوشحال نیست و از محبوبش میخواهد تا به او کمک کند و از دردهایش آگاه شود. شاعر بیان میکند که در حالت پریشانی و ناخرسندی به سر میبرد و در جستجوی آسایش و محبت، از محبوب میخواهد تا با مهربانی و رحمت به او پاسخ دهد. این گفتگو بازتابی از عشق عمیق و نیاز شاعر به یاری محبوب است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
