

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۱
پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
میسوخت و پر همیزد بر جا که همچنین کن
شمع و فتیله بسته با گردن شکسته
میگفت نرم نرمک با ما که همچنین کن
مومی که میگدازد با سوز می بسازد
در تف و تاب داده خود را که همچنین کن
گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی
سودت ندارد آنها الا که همچنین کن
دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر
وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به نمادهایی چون پروانه و شمع اشاره میکند که در آتش عشق میسوزند و از آن لذت میبرند. او به موم اشاره میکند که با سوز به وجود خود شکل میدهد و نشان میدهد که فرآیند سوزاندن، به نوعی ساختن است. همچنین، او از انسانهایی که به دنبال ثروت دنیوی هستند صحبت میکند و تأکید میکند که تنها با عشق و فدای خود میتوانند به حقیقت برسند. در پایان، او به شمس تبریزی اشاره میکند و جلال و عظمت او را ستایش میکند. غزل دعوت به صبوری و درک عمیقتر از زندگی و عشق دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
