

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۴
جانا بیار باده و بختم بلند کن
زان حلقههای زلف دلم را کمند کن
مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم
آتش بیار و چارهٔ مشتی سپند کن
زان جام بیدریغ در اندیشهها بریز
در بیخودی سزای دل خودپسند کن
ای غم، برو برو، بر مستانت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گزند کن
مستان مسلّمند ز اندیشهها و غم
آن کو نشد مسلّم او را نژند کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از معشوق میخواهد که بادهای بیاورد و حال خوشی به جمع بیاورد. او به دنبال رهایی از غم و اندیشههای سنگین است و میخواهد در شادی و بیخیالی با دوستان خود وقت بگذراند. شاعر، مستی را به عنوان حالتی اصیل میداند که در آن اندیشهها و غمها به دور میشوند و طبع خویش را به سفر میفرستد. همچنین، او به عشق و حالات بیخودانه اشاره میکند و از دل میخواهد که در سکوت به حقیقت وجود پی ببرد. در نهایت، دعوت به سکوت و تفکر بدون کلمات و حروف نیز بخشی از پیام شاعر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
