

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷
میآیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
برکندهای به خشم دل از یار مهربان
از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت
پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان
زان تیرهای غمزه خشمین که میزنی
صد قامت چو تیر خمیدهست چون کمان
از پرسشم ز خشم لب لعل بستهای
جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان
لطف تو نردبان بده بر بام دولتی
ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و سوختگی دل به دلیل جدایی و خشم یار سخن میگوید. او از زیبایی و جذبهی یار مینالد و حس میکند که مانند کمان خمیده تحت فشار غم و فراق قرار گرفته است. غم و اندوه ناشی از دوری، زبان او را به سکوت کشانده و آرزوی لطف یار را دارد تا بتواند از این درد رهایی یابد. شاعر یاد آوری میکند که یار در شبهای شیرین به او وعدههایی داده و نقش عشق را بر دل او حک کرده است. در نهایت، او به قدرت و مقام یار اشاره کرده و میخواهد که نور محبت او بر زندگیاش بتابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
