

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۰
جانا بیار باده و بختم تمام کن
عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن
زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست
دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن
همچون مسیح مایده از آسمان بیار
از نان و شوربا بشری را فطام کن
مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان
مشتی گدای را شه بااحتشام کن
این روی پرگره را خندان و شاد کن
این عمر منقطع را عمری مدام کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوق خود میگوید که باده بیاورد و شادی را به زندگیاش بازگرداند. او از معشوق میخواهد که دلش را از کسوف و گرفتگی برهاند و زندگیاش را مانند معجزه مسیح روشن کند. شاعر به کنایه از فرزندان و افراد فقیر میخواهد که با محبت معشوق شاداب و محترم شوند. همچنین از معشوق میخواهد تا عمر کوتاهش را به طولانی و مستمر تبدیل کند و به او یادآوری میکند که زندگی بدون عشق و باده، بیمعنا است. در نهایت، شاعر خواستههای دلش را بیسوال نشان میدهد و از معشوق میخواهد که خود به او نظر کرم کند و بیآنکه کلامی بگوید، به او کمک کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
