

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۷
ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
خیرهٔ عشقت چو من، این فلکِ سرنگون
میدر و میدوز تو، میبر و میسوز تو
خون کن و میشوی تو، خون دلم را به خون
چونک ز تو خاستهست، هر کژ تو راست است
لیک بتا راست گو، نیست مقام جنون؟
دوش خیال نگار، بعدِ بسی انتظار
آمد و من در خمار، یا رب چون بود چون
خواست که پر واکُند، روی به صحرا کند
باز مرا میفریفت از سخن پرفسون
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و قدرت عشق میپردازد که توانسته است جهان را ویران و دلها را رنجور کند. او به توصیف احساسات شدید خود، از خمار و انتظار برای وصال معشوق میپردازد و به کاوش در آثار عشق و جنون میپردازد. در ادامه، شاعر به یادآوری ملاقات شبانهاش با معشوق میگوید و از عدم رهایی خود بعد از این دیدار سخن میگوید. در نهایت، این شعر بیانگر آشفتگی و انجماد روحی ناشی از عشق و جاذبههای آن است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
