

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷
ای که به هنگامِ درد راحتِ جانی مرا
وِی که به تلخیِ فقر گنجِ روانی مرا
آنچه نبردهست وهم عقل ندیدهست و فهم
از تو به جانم رسید قبله از آنی مرا
از کرمت من به ناز مینگرم در بقا
کی بفریبد شها دولت فانی مرا؟
نَغمَت آنکس که او مژدهی تو آورَد
گرچه به خوابی بوَد به ز اَغانی مرا
در رکعات نماز هست خیال تو شه!
واجب و لازم چنانک سَبع مَثانی مرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به بیان عشق و عشقورزی خود به معشوق میپردازد. او به توصیف آرامش و راحتی که در دردها و فقرها از وجود معشوق دریافت کرده، میپردازد و بیان میکند که فهم و درک او فراتر از چیزهای مادی است. مولانا عشق به معشوق را معادل با عبادت و شفاعت میداند و تأکید میکند که وصال معشوق، کلید رهایی از رنجها و آرزوهای برآورده نشده است. او در نهایت با اشاره به پیری به سبب عشق، نشان میدهد که عشق به معشوق، جوانی و شادابی را به او بازمیگرداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
