

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۲
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
پی رضای تو آدم گریست سیصد سال
که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن
به قدر گریه بود خنده تو یقین میدان
جزای گریه ابر است خندههای چمن
اگر نه از نسب آدمی برو مگری
که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن
چو خود سپید ندیدهست رو سیه شادست
چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، با استفاده از تصاویر و استعارهها، به مدح و ستایش چشم محبوب خود میپردازد و به تأثیر نگریستن به او بر دل و جان اشاره میکند. او به گریه و اشک آدم اشاره میکند که در پی رضایت محبوبش سیصد سال اشک ریخته و حالا به خنده و وصالی بدست آورده است. شاعر بر این باور است که این خندهها ناشی از گریههاست و جزای دلتنگی انسان در عشق، خوشی و سرخوشی است. همچنین او بر اهمیت و عظمت محبوبی تأکید میکند که در مقام رهبری و پهلوانی قرار دارد و این عواطف به بیان مفهوم غیرت و شجاعت در عشق منجر میشود. در پایان، شاعر از توبه و پشیمانی خود سخن میگوید و به عشق و نگاه محبوبش اعتراف میکند که هیچ توبهای در برابر آن بیفایده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
