

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۸۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۳
اگر سزای لب تو نبود گفته من
برآر سنگ گران و دهان من بشکن
چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق
پی ادب لب او را فروبرد سوزن
دو صد دهان و جهان از برای عز لبت
بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن
چو تشنهای دود استاخ بر لب دریا
نه موج تیغ برآرد ببردش گردن
غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو
ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و زیبایی معشوق میپردازد و احساسات عمیق خود را بیان میکند. او از شدت عشق خود و تأثیر معشوق بر روح و جسمش سخن میگوید و در عین حال به ضعف و خامیاش در برابر زیبایی او اشاره میکند. شاعر خود را چون کودکی میبیند که در پی محبت و عشق است و احساس میکند که در برابر زیباییهای معشوق به قدری ناتوان است که نمیتواند در بیان عشقش موفق شود. همچنین، او به تجلی عشق واقعی و جنبههای روحانی آن تأکید میکند و این که چگونه زیبایی ظاهر و باطن در عشق تأثیرگذار است. در نهایت، او بر اهمیت عشق و روحانیت آن تأکید میکند و میگوید حتی پس از مرگ نیز صدای عشق و نواهای او باقی خواهد ماند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
