

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۸۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۴
بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
قرار و صبر برفتهست زین دل مسکین
ز روی زرد و دلِ درد و سوز سینه مپرس
که آن به شرح نگنجد بیا، به چشم ببین
چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم
چو نانِ ریزه کنونم ز خاک ره برچین
چو آینه، ز جمالت خیالچین بودم
کنون تو چهرهٔ من زرد بین و چینْ بَرچین
مثال آبم در جوی کژ روان چپ و راست
فراق از چپ و از راستم گشاده کمین
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شدت از یکدیگر و جدایی رنج میبرد و میخواهد محبوبش با آمدن خود، آرامش و صبر را به او بازگرداند. او با توصیف حال زرد و درد دلش، احساس پوچی و بیپناهی خود را به تصویر میکشد. شاعر به نمادهای مختلفی مانند نان و آینه اشاره میکند تا تغییر حال خود را از زیبایی به رنج نشان دهد. وی از محبوب میخواهد که از هر چیزی فراتر بیاید و تنها برای نجات او به سویش بیاید، زیرا او در میان امواج متاثر از عشق و جدایی غرق شده است. در انتها، او دعا و خواستههای خود را به آسمان میفرستد و از محبوب میخواهد که دعایش را بشنود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
