

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۸
ببردی دلم را بدادی به زاغان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان
درآیی درآیم بگیری بگیرم
بگویی بگویم علامات مستان
نشاید نشاید ستم کرد با من
برای گریبان دریدن ز دامان
بیاور بیاور شرابی که گفتی
مگو که نگفتم مرنجان مرنجان
شرابی شرابی که دل جمع گردد
چو دل جمع گردد شود تن پریشان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و حال و هوای مستانه سخن میگوید و احساسات عمیق خود را با زبانی استعاری بیان میکند. او دل خود را دزدیده شده میبیند و به نزد زاغان میفرستد و از یار میخواهد که به او بازگردد. شاعر به جستجوی شرابی است که بتواند دل را جمع کند و از زحمات و رنجهایی که تحمل کرده، در طلب است. او به توصیف حالاتی میپردازد که در آن تن و جان دوگانگی دارند و به ویرانی و نادانی عالم اشاره میکند، در پایان از معشوق میخواهد که او را به حالتی درمیآورد که شکر و سپاسگزاری از او بیشتر شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
