

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۱
سیر گشتم ز نازهای خسان
کم زنم من چو روغن به لسان
بعد از این شهد را نهان دارم
تا نیفتند اندر او مگسان
خویش را بعد از این چنان دزدم
که نیابند مر مرا عسسان
هر زمان جانب دگر تازم
بیرفیقان و صاحبان و کسان
ای خدا در تو چون گریختهام
این چنین قوم را به من مرسان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از ناز و دلربایی کسانی میگوید که سعی دارد از آنها دور شود. او تصمیم میگیرد که محبت و شفقت خود را پنهان نگه دارد تا دیگران به او آسیب نرسانند. همچنین، شاعر به این باور میرسد که باید از جمع و معاشرت با دیگران دور شود و خود را به خدا نزدیکتر کند. او به خداوند پناه میبرد و از او درخواست میکند که او را از گزند جمعیت دور نگه دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
