

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۴
بانگ برآمد ز دل و جان من
که ز معشوقه پنهان من
سجدهگه اصل من و فرع من
تاج سر من شه و سلطان من
خسته و بستهست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من
دست نمودم که بگو زخم کیست
گفت ز دست من و دستان من
دل بنمودم که ببین خون شدهست
دید و بخندید دلستان من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عواطف عمیق و احساسات خود نسبت به معشوق اشاره میکند. او با صدای دل و جانش از دردهای پنهان و عشقش صحبت میکند و معشوق را به عنوان تاج سر و سلطان زندگیاش معرفی مینماید. دل او از غم و بیقراری سرشار است و در تلاش است تا زخمهایش را به معشوق نشان دهد، که این اقدام نیز به لبخند معشوق منجر میشود. معشوق به او میگوید که باید شکرگزار باشد و در جواب به او اشاره میکند که او خود تمامی وجود اوست. در انتها، شاعر به احوالات خود و رابطهاش با معشوق میپردازد و به عمیقترین احساسات و وابستگیهایش اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
