

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۴
بانگ برآمد ز دل و جان من
که ز معشوقه پنهان من
سجدهگه اصل من و فرع من
تاج سر من شه و سلطان من
خسته و بستهست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من
دست نمودم که بگو زخم کیست
گفت ز دست من و دستان من
دل بنمودم که ببین خون شدهست
دید و بخندید دلستان من
گفت به خنده که برو شکر کن
عید مرا ای شده قربان من
