

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۸
می تلخی که تلخیها بدو گردد همه شیرین
بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین
میش هر دم همیگوید که آب خضر را درکش
رخش هر لحظه میگوید که گلزار مخلد بین
زبان چرب او کارد درختانی پر از زیتون
لب شیرین او خواند به افسون سوره والتین
ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین
هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین
شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تأثیر عشق و معرفت الهی میپردازد. او میگوید تلخی زندگی وقتی به عشق خدایی پیوند بخورد، به شیرینی تبدیل میشود و در این میان، نمادهایی چون می و گل به کار میرود. عشق به خدا همچون آب حیات است که جان عاشق را زنده میکند و هر لحظه به او الهام میبخشد. شاعر به دوگانگی گفتن و نگفتن اشاره دارد و تأکید میکند که عشق واقعی فراتر از کلمات است و تنها در سکوت عرفانی و درک عمیق قابل فهم است. این عشق میتواند رازها را آشکار کند و به دلهای مرده حیات بخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
