

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.
هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،
وآنگه بیا با عاشقان همخانه شو؛ همخانه شو.
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها،
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو.
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛
گر سوی مستان میروی مستانه شو؛ مستانه شو.
آن گوشوارِ شاهدان، همصحبتِ عارض شده؛
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عاشقان میگوید که برای رسیدن به حقیقت عشق و قرب الهی باید از حجابها و میلهای دنیوی بگذرند و خود را فانی کنند. او تأکید میکند که باید جنبههای مادی را رها کرده و به صفای درونی دست یابند تا لایق وصال معشوق شوند. همچنین، ترغیب میکند که در عشق شجاع و مستانه رفتار کنند و اندیشههای محدود کننده را ترک کنند. در نهایت، شاعر به اتحاد و یکی شدن با عشق اشاره میکند و از محبوب میخواهد که در این مسیر، خود را از قید و بندهای مادی آزاد کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
