

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۳۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۲
مستی ببینی رازدان میدانک باشد مست او
هستی ببینی زنده دل میدانک باشد هست او
گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب
میدانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او
عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر
لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او
هر دم یکی را میدهد تا چون درختی برجهد
حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او
سبلت قوی مالیدهای از شیر نقشی دیدهای
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به وصف حالات عشق و عرفان پرداخته و به ارتباط عمیق میان وجود انسانی و حقیقت الهی اشاره دارد. مولانا در این غزل از مستی و زنده دلی سخن میگوید و بیان میکند که همه چیز در دست حق و حاصل عشق اوست. او به زیباییها و قدرت عشق و دلبستگی به خدا اشاره میکند و میگوید که حتی در میان شور و شر، حقیقت الهی پابرجا و عمیق است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که عشق حقیقی بر همه چیز غالب است و هیچ چیز از اصل و ریشه خود جدا نمیشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
