

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳
بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو
بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو
در مصر ما یک احمقی نک میفروشد یوسفی
باور نمیداری مرا اینک سوی بازار شو
بیچون تو را بیچون کند روی تو را گلگون کند
خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو
مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون
همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو
در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیداری و آگاهی دعوت میکند و از مخاطب میخواهد که از خود و دنیای مادی بیزار شود. او به زندگی و عشق اشاره میکند و تأکید میکند که فرد باید به سوسوی حقیقت و معنویت توجه کند. شاعر آسمان را به عنوان ندا دهندهای به عاشقان معرفی میکند و آنان را به درون خود دعوت میکند تا با غار دل خویش آشنا شوند. در نهایت، بر لزوم رهایی از دلبستگیها و ورود به عمق وجود و حقیقت تأکید میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
