

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۱
ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او
چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او
چیست مراد دل ما دولت پاینده او
چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او
رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او
چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو
چون سوی درویش رود برق زند ژنده او
هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او
هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و الهام الهی میپردازد. او از اهمیتی که وجود خداوند در زندگی انسانها دارد صحبت میکند و میگوید که همه چیز به او وابسته است. در برابر واقعیتهای مادی و دنیوی، عشق به خداوند و درک او را برتر میداند و بر این باور است که دل و جان انسان باید مملو از عشق و شکرگزاری به او باشد. شاعر ضمن اشاره به معانی عمیق، نشان میدهد که فهم حقیقی و عشق واقعی قابل دسترسی است، اما فقط برای دلهایی که به حقیقت عشق و وجود الهی گشودهاند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
