

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۱
در سفر هوای تو بیخبرم به جان تو
نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو
لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی
کشته زار در میان زان کمرم به جان تو
همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی
همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو
خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو
خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو
تا تو ز لعل بستهات تنگ شکر گشادهای
چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل عمیقاً به معشوق خود مینگرد و از حال و هوای عشق و دلتنگیاش میگوید. او با اشاره به زیبایی و سحر وجود معشوق، احساسات خود را با تصاویری از نور و آتشی توصیف میکند که جانش را میسوزاند. وجود معشوق برای او همچون نوری است که در تاریکی زندگیاش میتابد و او پیوسته yearning برای دیدار و نزدیکی به وی است. همچنین، به نمادهایی از آزادی و رهایی از قید و بندها اشاره میکند که به واسطه عشق به معشوق ممکن میشود. در نهایت، شاعر به روشنایی و گرمای وجود شمس تبریزی به عنوان نمادی از الهام و عشق اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
