

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۰
عید نمیدهد فرح بینظر هلال تو
کوس و دهل نمیچخد بیشرف دوال تو
من به تو مایل و توی هر نفسی ملولتر
وه که خجل نمیشود میل من از ملال تو
ناز کن ای حیات جان کبر کن و بکش عنان
شمس و قمر دلیل تو شهد و شکر دلال تو
آیت هر ملاحتی ماه تو خواند بر جهان
مایه هر خجستگی ماه تو است و سال تو
آب زلال ملک تو باغ و نهال ملک تو
جز ز زلال صافیت مینخورد نهال تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دلدادگی و عشق به معشوقی میپردازد که در آن وجودش همهچیز را متحول و زیبا میکند. او از حال و هوای شادی و نورانیبودن زندگی در سایهاش صحبت میکند و بیان میکند که هر چیزی به وجود معشوق وابسته است. زیباییها و خوبیهای جهان به محبت و صفات معشوق وابسته است و حتی ملایمت و لطافت زندگی از عشق به او نشئت میگیرد. شاعر در انتها نشان میدهد که دلش پر از عشق و اشتیاق است اما قادر به بیان کامل احساساتش نیست و تنها به گوش سپردن به صحبتهای معشوق دلخوش است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
