

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۵۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۵
کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو
هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر
ای دل من ز عشق خون، خون مرا به خون مشو
چند گریختم نشد سایه من ز من جدا
سایه بود موکلم گرچه شوم چو تار مو
نیست جز آفتاب را قوّت دفع سایهها
بیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو
ور دو هزار سال تو در پی سایه میدوی
آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به مسألهٔ رهایی و تلاش برای یافتن حقیقت اشاره دارد. شاعر از جدایی سایه و نور سخن میگوید و تأکید میکند که هیچ چیز واقعاً از دیگری جدا نیست. او به دل مخاطب میگوید که عشق و رنج و خدمت در واقع همگی به هم پیوند دارند و هر چقدر برای فرار از سایهها کوشش کنیم، بالاخره به حقیقتی که در آفتاب نهفته است، خواهیم رسید. در انتها، مولانا تأکید میکند که حقیقت و جمال الهی در تلاش برای یافتن گنجی در وجود ماست، و بر لزوم توجه به خود و درخت وجود اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
