

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۷
سنگ شکاف میکند در هوس لقای تو
جان پر و بال میزند در طرب هوای تو
آتش آب میشود عقل خراب میشود
دشمن خواب میشود دیده من برای تو
جامه صبر میدرد عقل ز خویش میرود
مردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را
جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود
گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و شوقی عمیق سخن میگوید که به خاطر محبوبش به جدایی و درد دچار شده است. او توصیف میکند که چگونه هوس دیدار معشوق جان و روحش را پرواز میدهد و عقلش را مختل میکند. عشق او همچون آتش است که جگرش را کباب میکند و او را به گریه و فریاد میآورد. شاعر به لزوم صبوری در برابر این عشق اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ کس نمیتواند جایگاه محبوب را پر کند. در نهایت، او از سختیها و مشکلاتی که در راه عشق مواجه شده، سخن میگوید و حالتی از سرگشتگی و خستگی را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
