

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۸
من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
بدهم جان بیوفا از جهت وفای تو
در دل من نهادهای آنچ دلم گشادهای
از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو
گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو
کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو
سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی
چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو
هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو
هست امید شب روان یقظت روزهای تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به اشتیاق و طلب وصال محبوب میپردازد و از جان فدای عشق سخن میگوید. او با توصیف زیباییهای موجود در جهان، تأثیر محبت معشوق را بر زندگی و موجودات نشان میدهد. وجود این عشق را معیاری برای زیبایی و حیات میداند و به این نکته اشاره میکند که اگر این عشق نبود، جهانی نیز وجود نداشت. در نهایت، شاعر به عشق و محبت خدای خود اشاره میکند و به تأثیر عمیق آن در وجود و رفتار انسانها میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
