

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۷۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۰
هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
در آینه درتابی چون یافت صقال تو
آیینه تو را بیند اندازه عرض خود
در آینه کی گنجد اشکال کمال تو
خورشید ز خورشیدت پرسید کیات بینم؟
گفتا که شوم طالع در وقتِ زوال تو
رهوار نتانی شد این سوی که چون ناقه
بستهست تو را زانو ای عقل عقال تو
عقلی که نمیگنجد در هفت فلک فرش
ای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجلی جمال و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که در تمامی جهات، تصاویر معشوق نمایان است. او آینه را نشانهای از عرفان میداند که نمیتواند حقیقت کمال معشوق را در خود بگنجاند. همچنین، سخن از عشق و عقل به میان میآورد و نشان میدهد که عشق، عقل را دربر میگیرد و آن را از جنبههای دنیوی دور میکند. در ادامه، شاعر از مقام و جایگاه عشق یاد میکند و تأکید میکند که ارزش عشق بسیار برتر از جواهرات و مال دنیاست. نهایتاً، او میگوید که در دلش تنها شوق و نگرانی از عدم رسیدن به معشوق وجود دارد و او را در کلماتش توصیف میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
