

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۱
گشتهست طپان جانم ای جان و جهان برگو
هین سلسله درجنبان ای ساقی جان برگو
سلطان خوشان آمد و آن شاه نشان آمد
تا چند کشی گوشم ای گوش کشان برگو
سری است سمندر را ز آتش بنمی سوزد
جانی است قلندر را نادرتر از آن برگو
بنگر حشر مستان از دست بنه دستان
با رطل گران پیش آ با ضرب گران برگو
زان غمزه چون تیرش و ابروی کمان گیرش
اسرار سلحشوری با تیر و کمان برگو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و معرفت اشاره میکند و از حال و هوای روحانی خود مینویسد. او از جان و دل میخواهد که به دلبستهاش بگوید، و به شعور و درک عمیقتری دربارهٔ عشق و اسرار وجودی دست یابد. شاعر بر این باور است که در عالم عشق و معنویت، موجوداتی مانند سمندر و قلندر نمایانگر نادرترین حالتها هستند و او را به جستجوی حقیقت و معرفت دعوت میکنند. در نهایت، او در عمق وجودش مست و بیخود است و خواهان انتقال این حالت ویژه به دیگران است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
