

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۳
چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
هین نوبت دل میزن باری من و باری تو
در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم
اما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو
چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری
زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو
در عالم خارستان بسیار سفر کردم
اکنون بکش از پایم خاری من و خاری تو
سرمست بخسپ ای دل در ظل مسیح خود
آن رفت که میبودیم زاری من و زاری تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وحدت و ارتباط عمیق خود با معشوق میپردازد و به جستجوی پیوندها و مشترکات اشاره میکند. او با استفاده از نمادهایی چون چنگ و غار، به تلاطمهای درونی و تجربیات روحانی اشاره دارد و از خواب و زاری بهعنوان جستجو برای یافتن آرامش یاد میکند. در روابط انسانی نیز به ناهمخوانی و زوالهای عاطفی پرداخته و بیان میکند که در جستجوی معشوق باید به قلب و شناخت عمیقتر نائل آمد. غزل به آرامش در دل و پالایش احساسات نیز اشاره دارد و تلاش برای دستیابی به ولایتی واحد را مینویسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
