

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۲
هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
دل گفت که کی آمد، جان گفت مه مهرو
او آمد در خانه، ما جمله چو دیوانه
اندر طلب آن مه، رفته به میان کو
او نعرهزنان گشته، از خانه که این جایم
ما غافل از این نعره، هم نعرهزنان هر سو
آن بلبل مست ما، بر گلشن ما نالان
چون فاخته ما پران، فریادکنان کوکو
در نیمشبی جسته، جمعی که چه دزد آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حضور ناگهانی مهمانی باطنی سخن میگوید که دل و جان او را به تکاپو میاندازد. او به دنبال این مهمان در خانهاش است و حالتی دیوانهوار به خود میگیرد. در میان این جستوجو، صدای نعرهای از او بلند میشود که دیگران را نیز به حیرت میاندازد. اما او متوجه است که این صدا همان مهمان است که در واقع همیشه نزدیکتر از آن چیزی است که انسان تصور میکند. شاعر توصیه میکند که برای یافتن این عشق و حقیقت، باید خود را رها کرد و به جستجوی درون پرداخت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
