

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۲
به پیشت نام جان گویم زهی رو
حدیث گلستان گویم زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم زهی رو
بهار و صد بهار از تو خجل شد
من افسانه خزان گویم زهی رو
تو شاهنشاه صد جان و جهانی
من از جان و جهان گویم زهی رو
حدیثت در دهان جان نگنجد
حدیثت از زبان گویم زهی رو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیباییها و نورانیّت معشوق میپردازد و با حال و هوای عاشقانه، از ویژگیهای او سخن میگوید. او به صراحت بیان میکند که هرچند در حضور معشوق شرم دارد، اما نمیتواند از زیبایی و جذابیت او سخن نگفته و از تحسین او بگذرد. بهار و دیگر زیباییها در برابر جمال معشوق رنگ میبازد و شاعر در بیان عشق و احساسات عمیق خود به معشوق، محدودیتهای زبان را فراموش کرده و غزل را به سیاق توصیف دلبستگی و عشق میسازد. در نهایت، او به تأثیرات عمیق وجود معشوق بر دلها و جانها اشاره میکند و از زیباییهای منحصر به فرد او صحبت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
