

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۸۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۳
به پیشت نام جان گویم زهی رو
حدیث گلستان گویم زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم زهی رو
چو شاه بینشان عالم بیاراست
من از شکل و نشان گویم زهی رو
چو نور لامکان آفاق بگرفت
من از جا و مکان گویم زهی رو
به پیش این دکان که کان شادی است
من از سود و زیان گویم زهی رو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با زبان زیبایی از عشق و زیباییهای الهی سخن میگوید. او از عدم توانایی خود در بیان حقیقت و زیباییها در مقابل معشوق صحبت میکند و در حالی که معشوق حاضر است، احساس شرم خود را از گفتن این حقایق ابراز میکند. شاعر به مقامات و ویژگیهای معشوق میپردازد و کلماتش سرشار از تمجید و عشق به اوست. او به عوالمی فراتر از شکلها و نشانهها اشاره میکند و در نهایت، در وصف جان و جانی که به سوی معشوق روانه شده، احساسات خود را بیان میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
