

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۱۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۶
از حلاوتها که هست از خشم و از دشنام او
میستیزم هر شبی با چشم خون آشام او
دامهای عشق او گر پر و بالم بسکلد
طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او
چند پرسی مر مرا از وحشت و شبهای هجر
شب کجا ماند بگو در دولت ایام او
خون ما را رنگ خون و فعل میآمد از آنک
خونها می میشود چون میرود در جام او
وعدههای خام او در مغز جان جوشان شده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق الهی و حالوهوای عاشقانهاش میپردازد. او با اشاره به خشم و دشنام، درگیری و جنگ درونی خود با تمایل به معشوق را تصویر میکند. عشق و حلاوت آن برایش دامهایی ایجاد کرده که به رغم آن نیز از لذتهای شیرین آن نمیتواند چشم بپوشد. او به شبهای هجر و وحشت اشاره میکند و میگوید خون عاشقان رنگین شده و وعدههای عشق، گرچه خام و ناپختهاند، اما جان را میسوزانند. در نهایت، شاعر با ستایش شمس تبریزی، بر عظمت و مقام او تأکید کرده و به این نتیجه میرسد که در نگریستن به لطفهای الهی، خود را فراموش کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
