

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۰۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۴
عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار
بیکس و بیخان و بیمانت کنم نیکو شنو
تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن
من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو
چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو
من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو
گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف عشق و جاذبههای آن میپردازد و بیان میکند که چگونه میتواند حالتهای مختلفی از عشق و هستی را به وجود آورد. او به معشوق میگوید که حضورش را به زیبایی ویرانگر تبدیل میکند و میتواند از آتش عشقش گلستانی بسازد. همچنین اشاره میکند که حتی اگر معشوق در دانایی به افلاطون و لقمان برسد، از دیدار او در عشقش نادان خواهد بود. در ادامه، او قدرت خود را به عنوان صیاد عشق نشان میدهد و به معشوق وعده میدهد که با دگرگونیهایی عمیق او را به عشق و ارزش واقعیاش آشنا خواهد کرد. شاعر در نهایت از معشوق میخواهد که خاموشی اختیار کند تا او بتواند حقیقت عشق را به او بنمایاند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
