

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۳
جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
لایق این کفر نادر در جهان زنار کو
هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جان
تا در خمخانه میتازد ولیکن بار کو
سوی بیگوشی سماع چنگ میآید ولیک
چنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو
چونک او بیتن شود پس خلعت جان آورند
کاندر او دستان حایک یا که پود و تار کو
کبر عاشق بوی کن کان خود به معنی خاکیی است
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تمایز میان جسم و جان میپردازد و تأکید میکند که سلامت و آرامش معنوی در خمار عشق وجود دارد. او به دوری از دنیای مادی و کفر نادر اشاره میکند و از حال مستی جان میگوید که در خمخانهی عشق موج میزند. در این شعر، عشق و جان دارای صفا و ویژگیهای خاص خود هستند و شاعر از تکبر خاکی و ننگ آن یاد میکند. او به بوی عشق که از غار عشق میآید، و رنگ بیرنگی که در رخسار عاشق نمایان است، اشاره میکند و در نهایت به زندگی ابدی و خوشبختی در سایهی ولایت معنوی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
