

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۱۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۳
خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
برهد از خر تن در سفر مصدر او
خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهد
همچو موسی قدم صدق زند بر در او
همچو جرجیس شود کشته عشقش صد بار
یا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او
سر دیگر رسدش جز سر پردرد و صداع
مغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او
کیله رزقش اگر درشکند میکائیل
عوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حال روحانی و سفر معنوی میپردازد. او از عشق و شور و شوقی صحبت میکند که جان را از قید و بندهای جسمانی رهایی میبخشد. اشاره به شخصیتهای مذهبی مانند موسی و جرجیس نشان میدهد که جان باید با صدق و عشق سفر کند و از موانع دنیوی بگذرد. همچنین، شاعر تصریح میکند که عشق در حقیقت دریایی از حیات است و روح هرگز از مرگ نمیترسد، زیرا وجود دنیوی تنها ظاهر است و حقیقت آن در باغهای معنوی نهفته است. در نهایت، غزل به تعالی روح و جستجوی معروفی و نور اشاره میکند که از درون جان برمیآید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
