

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳
کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا
درافکند دم او در هزار سر سودا
بگفتهام که نگویم ولیک خواهم گفت
من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا
اگر زمین به سراسر بروید از توبه
به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد
علو موج چو کهسار و غره دریا
میان ابروت ای عشق این زمان گرهیست
که نیست لایق آن روی خوب، از آن بازآ
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی عشق و زیبایی میپردازد و از موقعیت خود در برابر عشق و توبه سخن میگوید. او به وجدانی که در میان گناهان و توبههاست اشاره میکند و نشان میدهد که عشق واقعی میتواند تمامی توبهها را یکباره برطرف کند. عشق را نیرومندتر از هر دارویی میداند و تاکید میکند که در مقابل زیبایی و جذبه عشق، هیچ چیز نمیتواند حاکمیت داشته باشد. شاعر به مقام عشق در برابر دنیا و فخر و تفاخر آن نیز اشاره میکند و به این نکته میپردازد که در واقعیات جهان، ارزشهای عمیقتری وجود دارد که فراتر از ظواهر مادی است. او نشان میدهد که عشق، حتی در سختترین شرایط، همواره وجود دارد و روح را تسلی میبخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
