

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲
رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا
که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا
بدان که صحبت جان را همیکند همرنگ
ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما
نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعلست
چه میشود تن مسکین چو شد ز جان عذرا
چو دست متصل توست بس هنر دارد
چو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا
کجاست آن هنر تو نه که همان دستی
نه این زمان فراقست و آن زمان لقا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تشبیه روح به دریا و هنر به دست میپردازد و بر اهمیت پیوند جان و تن تأکید میکند. او به فراق و وصال میپردازد و میگوید که جدایی میتواند به سقوط و ذلت منجر شود. همچنین اشاره به ناز یار و ارزشهای عشق دارد و از درد فراق و لزوم دعا برای وصل سخن میگوید. شاعر در انتها به اهمیت اتحاد اجزای وجود انسان و ارتباط با معشوق اشاره دارد، و میکوشد تا از ناله و فریاد وجودی خود به سوی وصال برود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
