

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۴
سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو
هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش
جان منی چون یکی است جان من و جان تو
تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب
دور بگردان که من بنده دوران تو
پیش کشی میکنی پیش خودم کش تمام
تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو
گرچه دو دستم بخست دست من آن تو است
دست چه کار آیدم بیدم و دستان تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و مطلوبیتِ معشوق سخن میگوید و به زیباییهای او اشاره میکند. او از حس تشنگی و عطش برای عشق و زندگی میگوید و تأکید میکند که جان او و جان معشوق یکی است. شاعر به حضور خود در حرم معشوق اشاره میکند و میگوید که همیشه در خدمت اوست و به یاد میآورد که عشق باید حفظ شود تا از خطر آسیب در امان بماند. در انتها، او از نیاز به سکوت و ترک گفتوگو صحبت میکند تا به تجربهای عمیقتر و کاملتر از عشق برسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
