

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۵
مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما ای طربستان ما
در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او ای که خدا یار او
دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو
عید بیاید رود عید تو ماند ابد
کز فلک بیمدد چون برهیدی بگو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت عشق میپردازد و از معشوق میخواهد که او را از تجربیات و اسراری که دیده، آگاه کند. با خطاب به مطرب و به تصویر کشیدن لحظات شاد و عید، احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و سرمستی ابراز میکند. معشوقهاش در حالتی خاص و دلانگیز در باغ گلها حضور دارد و او را به یاد میآورد. شاعر از خمار و مینوشی سخن میگوید و به کشمکشهای عاشقانهاش اشاره میکند، همچنین به نور و روشنی که عشق به زندگیاش میبخشد، اشاره میکند. در نهایت، او به تأمل در زندگی و عشق میپردازد و در پی فهمیدن رموز عشق و عشقورزی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
