

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۴۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۸
من آن نیام که بگویم حدیث نعمت او
که مست و بیخودم از چاشنی محنت او
اگر چو چنگ بهزارم از او، شکایت نیست
که همچو چنگم من بر کنار رحمت او
ز من نباشد اگر پردهای بگردانم
که هر رگم متعلق بود به ضربت او
اگر چه قند ندارم، چو نی نوا دارم
از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او
کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است
چگونه باشد چون دررسم به نوبت او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حس دلتنگی و وابستگی خود به خداوند سخن میگوید و خود را به نی و چنگ تشبیه میکند که در عین زاری، به رحمت او دل بسته است. او بیان میکند که حتی در سختیها و محنتها، از زیبایی و لطف الهی شکایت ندارد و وجود خود را آغشته به عشق و محبت میداند. شاعر بر این باور است که هرچه از عشق و رحمت الهی برخوردار است، نشأت گرفته از لطف اوست و باید به عظمت آن پی برد. او در عین معرفی ذات خود به عنوان دزد گنجهای معنوی، پیشنهاد میکند که خدعه و نیرنگ در رابطه با حقایق الهی نداشته باشد و همه چیز را به خداوند واگذارد. در نهایت، شاعر به معضلات انسانی و طمع و دوری از حقیقت اشاره میکند و تأکید میکند که شایسته نیست از نعمتهای الهی غافل ماند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
