

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۱
چو از سر بگیرم بود سرور او
چو من دل بجویم بود دلبر او
چو من صلح جویم شفیع او بود
چو در جنگ آیم بود خنجر او
چو در مجلس آیم شراب است و نقل
چو در گلشن آیم بود عبهر او
چو در کان روم او عقیق است و لعل
چو در بحر آیم بود گوهر او
چو در دشت آیم بود روضه او
چو وا چرخ آیم بود اختر او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حضور و غیاب معشوق میپردازد و هر جا که به تجلیات مختلف اشاره میکند، معشوق را در مرکز هر حس و حال میبیند. او معشوق را نه تنها در عواطف و احساسات بلکه در جهان مادی و طبیعی نیز حاضر مییابد؛ از صلح و جنگ گرفته تا بزم و رزم. معشوق در زندگی شاعر زینتبخش تمامی لحظات است و او را به سوی زیبایی و ارتقاء روحی هدایت میکند. در نهایت، شاعر به رویکردی عرفانی میرسد و از نیاز به نوشتن و سخن گفتن در مورد معشوق میگوید، که در همه جا و در هر حالتی، وجود و نور او مشهود است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
