

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۵۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۶
به قرار تو او رسد که بود بیقرار تو
که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو
گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو
تلفش از خزان تو طربش از بهار تو
ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان
چو دل و جان عاشقان به درون بیقرار تو
همه سوداپرست تو همه عالم به دست تو
نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو
همه زیر و زبر ز تو همگان بیخبر ز تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای عاشقانه و اشتیاق خود به معشوق میپردازد. او از حضور معشوق در گلزار وجود خود و تاثیری که بر دل و جان عاشقان دارد صحبت میکند و به عشق و پیوند عمیق بین خود و معشوق اشاره میکند. وجود معشوق را به همه جا گسترش میدهد و میگوید که زندگی و حتی نگاه دیگران تحت تأثیر او قرار دارد. شاعر از حالتی از انتظار و شور و شوق سخن میگوید که بیقراریاش را افزایش میدهد، و در نهایت به تمایل خود برای گم شدن و آرامش در عشق اشاره میکند. زندگی او بدون معشوق بیمفهوم و بیطراوت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
