

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۷
قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
خردم راه گم کند ز فراق گران تو
کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو
کی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو
رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثر
صنما سوی من نگر که چنانم به جان تو
چو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشم
نه از آنم که سر کشم ز غم بیامان تو
بگشا کار مشکلم تو دلم ده که بیدلم
مکن ای دوست منزلم به جز از گلستان تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ابراز عشق و وابستگی شدید خود به معشوق میپردازد. او احساس میکند که قلمش از عشق به نشانههای معشوق شکسته میشود و عقلش در غم فراق او گم میشود. شاعر به معشوقش میگوید که همهی هستی و عالم خجل از محبوبیت و عظمت او هستند و او را به عنوان منبع نیکویی و عطا معرفی میکند. همچنین، او در عین بزرگداشت معشوق، به تمثیلهایی از عشق و طلب صادقانهاش اشاره میکند و بر این باور است که هیچ چیز نمیتواند مشابهتی با زیبایی و جلال معشوق داشته باشد. در نهایت، شاعر از اسرار عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید و به عظمت و مقام او در نزد خداوند اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
