

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷
به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
که صبر نیست مرا بیتو ای عزیز بیا
چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر
ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا
ز دور آدم تا دور اعور دجال
چو جان بنده نبودهست جان سپرده تو را
تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنین
وفای عشق تو دارم به جان پاک وفا
ملامتم مکنید ار دراز میگویم
بود که کشف شود حال بنده پیش شما
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شمع عشق و محبت سخن میگوید و به محبوب خود، که مظهر سخا و وفاست، ابراز دلتنگی میکند. او صبر را بیمعنا میداند و از اشتیاق و آتش درون خود یاد میکند که همچون جویی از خون جاری است. شاعر از حالت درونی خود میگوید و به تأثیر جدایی بر وجودش اشاره میکند، و از محبوب میخواهد که بیاید تا این آتش درون را خاموش کند. در نهایت، او ناله و دردی را که در دل دارد، بیان میکند و از محبوب میخواهد که به او رحم کند و در این حالت دردناک تنها نگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
