

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۱
ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
وز گفت و فکرت بس صور در غیب آبستن شده
هر صورتی پروردهای معنی است لیک افسردهای
صورت چو معنی شد کنون آغاز را روشن شده
یخ را اگر بیند کسی و آن کس نداند اصل یخ
چون دید کآخر آب شد در اصل یخ بیظن شده
اندیشه جز زیبا مکن کو تار و پود صورت است
ز اندیشهای احسن تند هر صورتی احسن شده
زان سوی کاندازی نظر آن جنس میآید صور
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف ارتباطی عمیق و معنوی میان عالم مادی و معنوی میپردازد. او میگوید که هر صورت و شکلی در حقیقت حامل معنی است و اندیشه باید زیبا باشد تا جلوههای زیبا به وجود آورد. عشق به حق و حضور در کنار او، انسان را از محدودیتها رها میکند و به عمق وجود خود وصل میسازد. شاعر به نوعی از عجز و حیرت نسبت به عظمت الهی اشاره میکند و بیان میکند که هر موجودی به نوعی درگیر این عشق است و میتواند همزمان عاشق و معشوق باشد. در نهایت، او به توصیف زیباییهای این عشق میپردازد و هر موجود را محرم این راز میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
