

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۳
یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده
نه او را دیدهای دیده نه او را گوش بشنیده
زبان و جان و دل را من نمیبینم مگر بیخود
از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده
گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را
ز من دیوانهتر گشتی ز من بتر بشوریده
قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت
در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده
یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان است
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف یک ماهی زیبای خیالی میپردازد که در دل و جانش حضوری عمیق دارد، اما نه دیده میشود و نه شنیده. او بیان میکند که عقل و هشیاریاش در مواجهه با این زیبایی محو میشود و به حالت بیخودی درمیآید. ماهی که به افلاطون هم درس عبرت میدهد، نمادی از حسی عمیق و فراتر از واقعیت است. او به جمال و حسن این "مه" که واضح نیست، اشاره میکند و حول و حوش آن قصر، شیران دلیری را میبیند که در پی آن زیبایی هستند. در نهایت، شاعر به شمس تبریزی، به عنوان مظهر آن زیبایی و عشق، و عشق عمیقش به او اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
