

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۹۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۴
ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
برآمد از وجود خویش و هر دو کون یک باره
به بحر نیستی درشد همه هستی محقر شد
به ناگه شعلهای برشد شگرف از جان خون خواره
کجا اسراربین آمد دمی کز کبر و کین آمد
حیاتی کز زمین آمد بود در بحر بیچاره
الا ای جان انسانی چو از اقلیم نقصانی
به شب هنگام ظلمانی چو اختر باش سیاره
چو از مردان مدد یابی یکی عیش ابد یابی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق الهی و تأثیر آن بر وجود انسان میپردازد. او میگوید که عشق به خداوند میتواند دل را از قید و بندهای دنیوی آزاد کند و انسان را به حقیقت هستی نزدیکتر کند. در این مسیر، انسان میتواند از نقصها و تاریکیها فاصله بگیرد و به روشنایی و حیات حقیقی دست یابد. اشاره به شمس تبریزی و بادهنوشی از عشق نیز نمادی از سرمستی و شیدایی ناشی از این عشق است. در نهایت، شاعر بر اهمیت دل در این سفر روحانی و عشق به خدا تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
