

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۸
زهی بزم خداوندی زهی میهای شاهانه
زهی یغما که میآرد شه قفجاق ترکانه
دلم آهن همیخاید از آن لعلین لبی که او
کنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه
هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بیچون
کجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه
چو او طره برافشاند سوی عاشق همیداند
که از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه
به عشق طرههای او که جعد و شاخ شاخ آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بزم و مجالس الهی و زیباییهای عشق میپردازد. او از می و لذتهای عاشقانه سخن میگوید و به حالاتی میرسد که عشق جان را بیقرار کرده است. دل شاعر در جستجوی معشوق و زیباییهای اوست و این اشتیاق به شدت او را میآزارد. با اشاره به شمس تبریزی، شاعر از ارتفاع عشق و جاذبههای آن میگوید و به تحولاتی که عشق در زندگیاش ایجاد کرده، اشاره میکند. در این فضا، او خویشتن را در میان عشق و معشوق گم گشته میبیند و به طلب وصال معشوق میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
