

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۱
من سرخوش و تو دلخوش غم بیدل و بیسر به
دل میده و بر میخور از دلبر و دل بر به
عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا
جان وصف گهر گویا زینها همه گوهر به
صورت مثل چادر جان رفته به چادر در
بیصورت و بیپیکر وز هر چه مصور به
تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی
آن زخمه که دل میزد کان پرده دیگر به
از چهره تو زر میزن با چهره زر میگو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال خوش خود و دلخوشی محبوب صحبت میکند و به رابطه عمیق عاطفی بین آنها اشاره دارد. او بیان میکند که دنیای بیرون مانند دریایی وسیع است و انسانها در آن مانند صدفهایی در جستجوی گوهری هستند که همان جان و حقیقت عشق است. شاعر به پردههای ظاهری و باطنی نیز اشاره دارد و میگوید که زیبایی و غم در عمق وجود انسانها نهفته است. همچنین از زیبایی و ارزش عشق سخن میگوید و میفهماند که حتی با وجود غم، عشق دارای جلوهای خاص و زیبا است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
