

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۲۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۳
ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
کاستیزه همیگیرد او را مگر از لابه
نی نی تو بنال ای دل زیرا که من مسکین
بیصورت او هستم چون صورت گرمابه
شد خانه چو زندانم شب خواب نمیدانم
تا او نشود با من همخانه و همخوابه
حسن تو و عشق من در شهر شده شهره
برداشته هر مطرب آن بر دف و شبابه
ای در هوست غرقه هم صوفی و هم خرقه
هم بنده بیچاره هم خواجه نسابه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعری در این غزل از دل و حال خود سخن میگوید و احساسات عمیقش را در پیوند با معشوق توصیف میکند. او خود را در وضعیتی همچون ماهی بر تابه میبیند که گرفتار است و نمیتواند از این حال رهایی یابد. دلش به شدت دلتنگ و مسکین است، زیرا عشق و زیبایی معشوقش جانش را گرفته و بدون او احساس زندانی بودن دارد. او در توصیف عشقش میگوید که در شهر مشهور شده و همه به آن توجه دارند. در انتها، شاعر از سرغرقت در عشق میگوید که به چندین وضعیت اشاره دارد؛ از حال صوفی تا بنده و خواجه، نشاندهندهی عمق و شدت احساساتش در برابر معشوق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
