

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۷
هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
زرم بستان می چون زر مرا ده
به حق آن که در سر دارم از تو
چو خم را وا کنی سر سر مرا ده
به دیگر کس مده آنچم نمودی
مرا ده آن و آن دیگر مرا ده
سرش مگشا مگو نامش که آن چیست
اگر زهر است اگر شکر مرا ده
از آن می جعفر طیار خوردهست
شدم بیدست چون جعفر مرا ده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از ساقی میخواهد که ساغر می را به او بدهد و خواستههای عمیق روحی خود را با او در میان میگذارد. او به شدت عطش محبت و معرفت را احساس میکند و میخواهد شرابی را بنوشد که بوی دلانگیز آن برتر از مشک و عنبر است. شاعر در اینجا به مظاهر راز و عشق اشاره میکند و تأکید دارد که شراب خاصی را باید به او بدهند که نشاندهندهی تجربههای عمیق و عرفانیاش باشد. او از ساقی میخواهد که نام آن می را فاش نکند، چرا که در این عشق و عرفان، توضیحات و تفسیرها کمارزش هستند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
